ناصرالدین شاه در منچستر؛ دیدن بیل مکانیکی و خوردن غوره با پلو!=از فرادید
ناصرالدین شاه در منچستر؛ دیدن بیل مکانیکی و خوردن غوره با پلو!
![]()
ناصرالدین شاه به نوشتن خاطرات روزانۀ خود اهتمامی جدی داشت و این کار را در سفرهای دور و درازش هم ترک نمیکرد. خود او نام یادداشتهایش را «روزنامه» گذاشته بود؛ این روزنامهها جزئیاتی بسیار جالب و خواندنی از کارها و احوالات روزمرۀ شاه و درباریانش را در اختیار ما میگذارند. در اینجا گزیدهای از خاطرات یک روز از سفر سوم شاه به فرنگستان را میخوانید.
کد خبر :۱۵۴۵۹۴۰۸ مهر ۱۴۰۲ - ۱۲:۵۷
فرادید| سومین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در فروردین سال 1268 شمسی آغاز شد؛ او در این سفر ابتدا به روسیه رفت و سپس عازم کشورهای آلمان، هلند، بلژیک و انگلستان شد.
به گزارش فرادید؛ در اینجا گزیدهای از روزنامۀ خاطرات او در روز سهشنبه بیست و پنجم تیرماه سال 1268 شمسی (ذیالقعده سال 1306 قمری) را میخوانید که مربوط است به حضور شاه در شهر منچستر انگلستان:
امروز باید به دیدن کانال جدیدی برویم که در منچستر بنا کردهاند و میخواهند بواسطه این کانال این شهر را با شهر لیورپول متصل کنند . . . در این کانال هشت هزار عمله کار میکنند و بعضی ماشینها هم از برای تسهیل کار ساختهاند . . . مثلا یک ماشین ساختهاند . . . زنجیرها و میلهای بلند دارد . . . با کمال قوّت مثل قوچهای جنگی سر را زمین میگذارد و با قوت بلند میکند و خاک در او پر میشود . . . قریب بیست خروار خاک میریزد در بار کشتی . . .
بعد قدری استراحت کردیم باید به حمام برویم . . . دم حمام جمعیت زیاد بود، وارد حمام شدیم . . . یک اطاق بزرگ خوبی است، حوض فواره دارد و قونسول ما که در منچستر است قدری غوره و پلو حاضر کرده است، خیلی خوشمان آمد چون در اینجاها رسم نیست غوره بخورند، فرموده بودیم که پیدا و حاضر بکنند . . . لباس پوشیده از حمام بیرون رفتم. هیچ دامادی را به این اجتماع تا به حال از حمام بیرون نیاوردهاند، آنقدر جمعیت بود که به زحمت خود را به کالسکه رسانده در را بسته به منزل آمدم . . .
تالار پر بود از زنهای خوشگل که همه لباس سینهباز پوشیده و جواهر زده بودند . . . بعد یک شخصی خطبه مفصلی که نوشته در دست داشت خواند، ما هم قریب به ده دقیقه جواب خطبه او را دادیم و ملکم به زبان انگلیسی به آنها گفت، آنها همه خوشحال شدند و هورا کشیدند . . .
بعد شخصی که رئیس کمپانیهایی است که در کارون باید کار بکنند آمد اجازه خواست خطبه بخواند، به ملکم فرمودیم بپرس مختصر است یا مطول؟ همینکه ملکم پرسید بیاختیار تمام مردم خندیدند، ما هم زیاد خندیدیم، مردم همچو تصور میکردند که منظور ما این بود که خطبه خواندید جواب دادیم، دیگر چونهدرازی چه میکنی؟ چه گه میخوری؟ مردیکه خیلی خفیف شد . . . در آنجا شام خوردیم و راحت کردیم، مردم تا دو ساعت متصل میرفتند تا تمام شدند.
ناصرالدینشاه در انگلیس؛ اولین باری که شاه ایران «موز» دید
![]()
ناصرالدین شاه به نوشتن خاطرات روزانۀ خود اهتمامی جدی داشت و این کار را در سفرهای دور و درازش هم ترک نمیکرد. خود او نام یادداشتهایش را «روزنامه» گذاشته بود؛ این روزنامهها جزئیاتی بسیار جالب و خواندنی از کارها و احوالات روزمرۀ شاه و درباریانش را در اختیار ما میگذارند. در اینجا گزیدهای از خاطرات دو روز از سفر سوم شاه به فرنگستان را میخوانید.
کد خبر :۱۵۴۱۰۱۰۵ مهر ۱۴۰۲ - ۱۱:۳۹
فرادید| سومین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در فروردین سال 1268 شمسی آغاز شد؛ او در این سفر ابتدا به روسیه رفت و سپس عازم کشورهای آلمان، هلند، بلژیک و انگلستان شد.
به گزارش فرادید؛ در اینجا گزیدهای از روزنامۀ خاطرات او در روزهای یکشنبه و دوشنبه بیست و سوم و بیست وچهارم تیرماه سال 1268 شمسی (ذیالقعده سال 1306 قمری) را میخوانید که مربوط است به حضور شاه در شهر لیورپول و عزیمت با کشتی به مقصد منچستر:
حاجی باقر تاجری است خراسانی که معامله فیروزه میکند . . . همیشه به همراهان ما اظهار بلدیت میکرده و سفارش میکرده است که اینجا جیببر زیاد دارد متوجه خودتان باشید . . . وقتی در گار [ایستگاه] ایرانیها به استقبال ما آمده بودند ساعت شصت تومانی خود او را جیببر برد و خبر نشد.
پلیس انگلیس خیلی نقل دارد، اولاً مردمان قدبلند قوی هیکل و پرقوت، هر یک پهلوانی هستند، همه یکقَد و باشکوه . . . مواجب آنها هم زیاد است، مثلا نفری پانصد تومان که دیگر آسوده هستند و کاری جز عمل انتظام ندارند، لباس آنها ماهوت سورمهای خوب . . . شنل به جهت باران تا نصف تنه آنها را میگیرد . . . تسلط آنها هم به رعیت زیاد است . . . عدد آنها زیاد نیست، مثلا در بیرمنگام پانصد هزار جمعیت هست سیصدنفر پلیس دارد و منظم است، یک نفر پلیس جمعیت را مثل جوجه بغل میکند رد میکند و نافذالحکم است، حقیقت خیلی نقل دارد . . .
امروز باید برویم به منچستر . . . سوار کشتی شدیم، کشتی بخاری بزرگ حاضر کرده بودند . . . از عرشه تا سفلای کشتی به یک طالارچه رفتیم که میزی گذاشته بودند. همه قسم میوه در آن میز بود از گرمسیرات افریق و غیره آورده بودند، خربزه، طالبی، عناس [آناناس]، چلیک [توت فرنگی]، پال که موز میگویند و در اینجاها بسیار است؛ شبیه است به بامیه اما قدری بزرگتر و زردرنگ، پوست او را که میکنند مغز سفیدرنگ نرمی دارد خوشمزه و معطر است؛ موز به وضع خوشه است، پنجتا دهتا به هم متصل است؛ اما چون خیلی باید حرارت داشته باشد ما نخوردیم . . .
ناصرالدینشاه در انگلیس؛ «شهر پریان است، به قدری خوشگل دیدیم که اندازه نداشت»!
![]()
ناصرالدین شاه به نوشتن خاطرات روزانۀ خود اهتمامی جدی داشت و این کار را در سفرهای دور و درازش هم ترک نمیکرد. خود او نام یادداشتهایش را «روزنامه» گذاشته بود؛ این روزنامهها جزئیاتی بسیار جالب و خواندنی از کارها و احوالات روزمرۀ شاه و درباریانش را در اختیار ما میگذارند. در اینجا گزیدهای از خاطرات یک روز از سفر سوم شاه به فرنگستان را میخوانید.
کد خبر :۱۵۳۹۰۹۰۴ مهر ۱۴۰۲ - ۱۱:۰۳
فرادید| سومین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در فروردین سال 1268 شمسی آغاز شد؛ او در این سفر ابتدا به روسیه رفت و سپس عازم کشورهای آلمان، هلند، بلژیک و انگلستان شد.
به گزارش فرادید؛ در اینجا گزیدهای از روزنامۀ خاطرات او در روز جمعه بیست و یکم تیرماه سال 1268 شمسی (ذیالقعده سال 1306 قمری) را میخوانید که مربوط است به عبور شاه از شهر ردیچ و اقامت در شهر شفیلد:
امروز باید برویم به شفیلد، از خواب برخاستیم، نهار قلیان خوردیم . . . در کالسکه نشسته راندیم . . . به استاسیون [ایستگاه] دیگر میرویم که اسم آن رِدیچ است . . . از جاهای خوب گذشتیم به یک شهر کوچکی رسیدیم که هیچ همچو شهری نمیشود، شهر پریان بود، کوچهها کوچک و ظریف، با روح است، شهر بالای بلندی واقع شده منظر باصفائی دارد. درهها و تپههای کوچک سبز و خرم، درختهای تک تک مثل بهشت و به قدری دختر و زن خوشگل دیدیم که اندازه نداشت، چه خوشگلها، اغلب گیسو را نبافته پشت سر انداخته بودند، به دوش آنها ریخته بود، مثل پری، به طوری این شهر و این خوشگلها فریبنده بودند که ما میل کردیم در اینجا بمانیم. کار اهالی این شهر سوزنسازی است . . . اغلب سوزنهای عالم از اینجا میرود . . . از میان این شهر کوچک که میگذشتیم هورا زیاد کشیدند، اظهار خوشوقتی زیاد میکردند . . . سوار راهآهن شدیم برای شفیلد . . .
قریب دو ساعت و نیم راه آمدیم به شفیلد رسیدیم . . . اعیان شهر و دوک نورفولک که شب مهمان او هستیم حاضر بودند پذیرائی کردند . . . شهر شفیلد غریب شهری است، مثل جهنم میماند، تمام سیاه، خانهها سیاه، عمارتهای عالی سیاه، ساقه درختها سیاه، طوری دودزده است که هیچ مطبخ کثیفی در طهران به این سیاهی نمیشود، اغلب شهر کارخانه است، از هر طرف دودکشهای بلند دیده میشود دود به آسمان میرود، شهر هم در گودی واقع است، دود میخوابد روی شهر، امروز هم مه است، قدری باران میبارد، دود هم گرفته، کثافت غریبی است، اهالی شهر اغلب زن و مرد و بچه کارکن هستند، دست و صورت آنها سیاه است . . .
رفتیم به خانۀ دوک که در کنار شهر بود . . . در سر شام ولف زمزمه کرد که بعد از شام در شهر بالی [رقص باله] هست باید آنجا رفت . . . خسته بودیم . . . گفتیم حقیقتا ما بال نمیرویم، حضرات بروند، قدری گذشت دیدیم مجدالدوله آمده ایستاده سرش را پایین انداخته . . . میگویند یک ماه است اهل شهر تدارک دیدهاند و منتظر ما هستند باید رفت، با اوقات تلخ مثل سگ برخاستیم زره و چهارآینه پوشیدیم سوار کالسکه [شدیم] و رفتیم . . .
.jpeg)

















































(چگونه دوست ندارم من این دیاران را /که هر شقایقش آیینه ای است یاران را )