آشنایی با واژه ها و اصطلاعات مشاغل کشاورزی-پالیزبان =از سایت های مختلف(3)
پالیز
معنی پالیز-لغت نامه انلاین دهخدا
(اِ)(1) فالیز. جالیز. باغ. بوستان. گلستان :بپالیز چون برکشد سرو شاخسر تاج خسرو برآید ز کاخ.فردوسی.یکی شارسان گردش اندر فراخپر ایوان و میدان و پالیز و کاخ.فردوسی.بدو گفت گوینده کای شهریاربپالیز گل نیست بی رنج خار.فردوسی.ستاره بریشان بنالد همیبپالیز گلبن ببالد همی.فردوسی.که گم شد ز پالیز سرو سهیپراکنده شد تخت شاهنشهی.فردوسی.پراکنده شد در جهان آگهیکه گم شد ز پالیز سرو سهی.فردوسی.بگسترد کافور بر جای مشکگل ارغوان شد بپالیز خشک.فردوسی.ببالد بکردار سرو بلندبپالیز هرگز نگردد نژند.فردوسی.شهنشاه بیند پسند آیدشبپالیز سرو بلند آیدش.فردوسی.پیامی فرستاد نزدیک گوکه ای تخت را چون بپالیز خو.فردوسی.گل خو بپالیز شاهی مبادچو باشد نیاید ز پالیز یاد.فردوسی.ز شادی دل خویش را نو کنمهمه روی پالیز بی خو کنم.فردوسی.بپالیز زیر گل افشان درختبخفت این سه آزادهء نیکبخت.فردوسی.از ایوان و از کاخ و پالیز و باغز رود و ز دشت و ز کوه و ز راغ.فردوسی.بیاراست شهری ز کاخ بلندز پالیز و ز گلشن ارجمند.فردوسی.بپالیز چون برکشد سرو شاخسر سبز شاخش برآید بکاخ.فردوسی.پر از نرگس و سیب و نار و بهیچو پالیز گردد ز مردم تهی.فردوسی.بفرمان ببردند پیروز تختنهادند زیر گل افشان درختمی و جام بردند و رامشگرانبپالیز رفتند با مهتران.فردوسی.جهان چون بهشت دلاویز بودپر از گلشن و باغ و پالیز بود.فردوسی.نویسنده را خواند(2) و پاسخ نوشتبپالیز کینه درختی بکشت.فردوسی (شاهنامه ج 4 ص 1945).بپالیز بلبل بنالد همیگل از نالهء او ببالد همی.فردوسی.چو آمد [ سیاوش ] بدان جایگه دست آختدو فرسنگ بالا و پهنا بساختز ایوان و میدان و کاخ بلندز پالیز و ز گلشن ارجمندبیاراست شهری بسان بهشتبهامون گل و سنبل و لاله کشت.فردوسی.در و دشت و پالیز شد چون چراغچو خورشید شد باغ و چون ماه راغ.فردوسی.رونق پالیز رفت اکنون که بلبل نیمشببر سر پالیزبان کمتر زند پالیزبان.ضمیری.|| کشتزار، مزرعه (عموماً). و در زمان ما مزارع صیفی کاری را گویند یعنی آن جایها که هندوانه و خربزه و گرمک و طالبی و کدو و خیار و چغندر و گزر و امثال آن کارند. خِضریج. خربزه زار. خیارزار. کدوزار. هندوانه زار. مبطخه. (دهار). تره زار. (اوبهی) :همه شب بدی خوردن آئین او [ فرائین ]دل مهتران پر شد از کین اوشب تیره همواره گردان بدیبپالیزها یا بمیدان بدی.فردوسی.زمانی بدین داس گندم دروبکن پاک پالیزم از خاک و [ خارو؟ ] خواسدی (از حاشیهء فرهنگ اسدی).پالیز میان پای او راپیوسته خیار کشته دیدم.ادیب صابر.آن خرسری که شعر سراید بلحن خرپالیز شاعران را گوید سر خرم.سوزنی.ور بازرسانند بدان مجلس خود راایشان سر خر باشند آن مجلس پالیز.سوزنی.مرده پیش او کشی زنده شودچرک(3) در پالیز روینده(4) شود.مولوی.خاک ما را ثانیاً پالیز کنهیچ من را بار دیگر چیز کن.مولوی.چون صبح شد پالیز را آب دادم و در نزدیکی پالیز پاره ای سبزی و پیاز بود آنرا هم آب دادم. (انیس الطالبین بخاری). پالیزی کشته بودم روزی حضرت خواجه بر آن موضع گذر کردند ماحضری نبود در پالیز تفحص کردم. (انیس الطالبین بخاری). درویشان حضرت خواجهء ما قدس الله روحه پالیز کشته بودند. (انیس الطالبین بخاری). شما این زمان پالیز را جوی میکشیدید. (انیس الطالبین بخاری).پالیزبان.(اِ مرکب، ص مرکب) باغبان. بستان بان. بوستان بان. نگاهدارندهء فالیز. دهقان. (برهان). دهقان صاحب کشت. ناطور. نگاهبان فالیز. پالیزوان. (رشیدی). فالیزبان. جالیزبان. دشت بان و گاه کنایه از ذات باریتعالی باشد :چرا گشت باید همی زان سرشتکه پالیزبانش به آغاز کشت.فردوسی.در باغ بگشاد پالیزبانبفرمان آن تازه رخ میزبان.فردوسی.چو پالیزبان گفت و موبد شنیدبروشن روان مرد دانا پدید.فردوسی.بدرگاه پالیزبان آمدندبشادی بر میزبان آمدند.فردوسی.بدین زار بگریست پالیزبانکه بود آنزمان شاه را میزبان.فردوسی.تن از راه رنجه گریزان ز بدبیامد در باغبانی بزدبیامد دوان مرد پالیزبانکه هم نیکدل بود و هم میزبان.فردوسی.زنان کدخدایند و کودک همانپرستار و مزدور و پالیزبان.فردوسی.از ایوان بیامد بدان جشنگاهبیاراست پالیزبان جای شاه...بکی نغزدستان بزد [ باربد ] بر درختکز آن خیره شد مرد بیداربخت.فردوسی.سبک باغبان می بشاپور دادکه بردار از آن کس که بایدت یادبدو گفت شاپور کای میزبانهشیوار و بیدار پالیزبانکسی کو می آرد نخست او خوردچو بیشش بود سالیان و خردتو از من بسال اندکی مهتریتو باید که چون می دهی می خوریبدو باغبان گفت کای پرهنرنخست او خورد می که با زیب و فرتو باید که باشی بر این پیشروکه پیری بفرهنگ و در سال نوهمی زیب تاج آید از روی توهمی بوی مشک آید از موی تو.فردوسی.نهانی بپالیزبان گفت شاهکه از مهتر ده گل مهر خواه.فردوسی.بدین خانه درویش بد میزبانزنی بی نوا شوی پالیزبان.فردوسی.بپالیزبان گفت کای پاکدینچه آگاهی استت ز ایران زمین.فردوسی.یکی پیرزن دید پالیزبانازو خواست تا باشد او میزبان.اسدی.سپهبد دگر ره ز پالیزبانبپرسید و بگشاد گویا زبان.اسدی.نه از دروگر و از کفشگر خبر داریمنه بر فقاعی و پالیزبان ثنا خوانیم.مسعودسعد.|| نام نوائی است که خنیاگران زنند. (لغت نامهء اسدی). لحنی از الحان موسیقی. نوائی است از موسیقی و ظاهراً آن نوا ساخته پالیزبانی بود. (رشیدی) :رونق پالیز رفت اکنون که بلبل نیمشببر سر پالیزبان کمتر زند پالیزبان.ضیمری؟ یا ضمیری؟ (از لغت نامهء اسدی).نوبتی پالیزبان و نوبتی سرو سهینوبتی روشن چراغ و نوبتی گاویزنه.منوچهری.صلصل باغی بباغ اندر همی گرید بدردبلبل راغی به راغ اندر همی نالد بزاراین زند بر چنگهای سغدیان پالیزبانو آن زند بر نایهای سوریان آزادوار.منوچهری.پالیز چون بهشت شد اکنون مگر گشادبر مدح خواجه عمدا پالیزبان زبان.لامعی.و بگمان ما پالیزبان در این شعر نام مغنّی باشد. پالیزوان. (رشیدی).-امثال: زمهمان چو سیرآمدش میزبان بزشتی برد نام پالیزبان. فردوسی.(1) - از پارادَاِزا. کلمهء مادی اصل. فردوس عرب و Paradeisosیونانی بمعنی باغ.(2) - ن ل: برخواند و پاسخ.(3) - رشوه. کود. کوت.(4) - نامی. رستنی. نبات.
.jpeg)
(چگونه دوست ندارم من این دیاران را /که هر شقایقش آیینه ای است یاران را )